۱۸۴۰ ” باغِ کتاب به خاطرات پیوست :) “

از 21 فروردین 95 رفتم سرکار، برای دومین بار محیط کار رو با آدماش تجربه کردم ، اونم چه تجربه ای ! کتاب ! یه دنیای متفاوته ، یه دنیای مرموز ، دنیایی که توش هر لحظه یه اتفاق قشنگ می شه و هرروز به تعداد آدمای مرموز این دنیا اضافه می شه :) اینجا با خیلیا آشنا شدم، آدمایی با داستانهای زندگی متفاوت، بچه ها، خانمای مسن و پیرمردای مهربون، همه جور آدم بود ، دزد ، حقه باز ، ساده ،پررو و.... ولی تموم شد :) باغِ کتاب با تمام خاطرات خوب و بدش تموم شد ، جیغ جیغ کردنای سارا ، رو مخ بودن اعظم، سادگی و متانت بهاره و این اواخر مریم ... همه شون تموم شدن ، می تونم به جرات بگم بهترین روزهای زندگیم توو باغ کتاب سپری شد ! خداروشکر ، ناراحت یا غصه دار نیستم ، اتفاقا خیلی مشتاق اینم بدونم خدا بعدِ این برام چی در نظر داره منتها من باغُ خیلی دوست داشتم، حیف جا پیدا نشد و کتابارو فرستادیم تهران، ولی یادُ خاطره ی اونجا تا ابد توو قلبم محفوظه و هیچوقت آدمهای مهم و تاثیر گذاری که توسط اونجا وارد زندگیم شدن رو یادم نمی ره، اگه اونجا نبود خیلی از اتفاقا نمی افتاد ....خیلی از تجربه ها کسب نمی شد و زندگی روتین و روزمره ی کسل کننده ادامه داشت !

از گوشه ی میدون دروازه رشت که رد بشم همیشه چشمم به اون نبش خیابونُ روبروی سوپر مارکت هست که یه زمانی بهترین روزای زندگیم اونجا سپری شد :)

# این چند روز آخرُ داشتیم با مریم یاد چیزای قشنگ می افتادیم، یاد مشتری ها و غمِ توی صورتشون از جمع شدن کتابفروشی، هی می گفتیم دلم برای گردُ خاک اینجا تنگ می شه ، دلم برای کتابایی که هیچوقت فروش نرفت تنگ می شه ، دلم برای خل بازیات تنگ می شه ، دلم برای فلان لباست تنگ می شه ! آدم وقتی در آستانه ی از دست دادن یه چیز مقدس و گران بهاست، می شینه حتا خط و خش هایِ اون چیز مقدس رو می شماره، می بوسه و روی چشمش می ذاره، این ذاتِ انسانه، تا چیزی رو از دست نده قدرش رو نمی دونه ! هوووف ، هیچ چیز راکد نیست ، همه چی در حال تغییره، خودتو سازگار کن، تغییر کن! این نشون می ده داری درست زندگی می کنی :)

# این چند روز آخر همه ی خط قرمزا روگذاشتیم کنار و بی حد و مرز دیوونه شدیم، میزهارو دونه دونه کوبیدیم زمینُ از صدای گوش خراش برخورد میز با زمین کلی کیف کردیم، برگه های باطله رو ریز ریز کردیمُ پاشیدیم هوا ، خودمونو شکل دلقک ها کردیمو ادا در آوردیم هرکسی هم از پیش ورودی رد می شد بهمون می خندید و ما هم بهشون لبخند می زدیم،تا جایی که هنجره یاری می کرد از ته حلقمون فریاد زدیم و خوندیم " دلم فریااااد می خواهد " و دوباره فریاد کشیدیم ، فریاااد ، فریااااد ! زیر بارون رقصیدیم، خداروستایش کردیم،با عشق کتابارو جمع کردیم ،غصه خوردیم ، خندیدیم ؛ هزاران بار ناامید شدیمُ دوباره امیدمونُ لابه لای کتاب جمع کردنامون پیدا کردیم، ما به سرنوشت کتابها و کتاب فروشی ها غصه مون گرفت ؛ و به حال آدمهایی که هیچوقت کتاب رو ، این دنیای کاغذی رو نشناختن و باهاش انس نگرفتن در دلمان گریستیم !

این پایان سرنوشت باغ کتاب نیست ، دوباره می سازمت وطن ، دوباره می سازمت کتاب ، دوباره می سازمت .......

پ.ن : رفتنی مریمو بغل کردمُ گفتم لعنتی حتا دلم برای این چربی هایی که هیچوقت آبشون نکردی هم تنگ می شه !

و پایانِ موقت اما غم انگیز باغ کتاب، پنج شنبه سوم خرداد هزارُ سی صدُ نودُ هفت !

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.