۱۸۵۵

کاملا به این موضوع اعتفاد دارم که " ترس " وجود نداره و ساخته پرداخته ی ذهنِ ماست ، و خودِ منم اصلا ترسو نیستم ، طوری که نصف شبا ساعت 1 به بعد با لپ تاپم می رفتم توو زیر زمینِ خونه ی مامان بزرگمینا و می نشستم وب گردی می کردم :))) ولی خدا لهنت کنه باعثُ بانی این ترسِ جدیدمو آقا گفتن یه خونه ای هست توو شهرک که هرچی مامورای شهرداری می رن خرابش کنن اجنه نمی ذارن و اذیتشون می کنن، کلا این خونه معروف شده توو زنجان ، حتا همسایه های مجاور هم می گن ازین خونه سرُ صدا میادُ اینا ، هیچی دیه من این موضوعُ به مامان گفتم مامان هم که عاشقشم :| دیوانه و کشته مرده ی هیجانُ مسائل ماورائی :| گفت پاشو مژده باید بریم این خونه رو ببینیم :| چند شب پیش رفتیم خونه رو دیدیم،ولی از بیرون ، مامان داشت می رفت در بزنه که به زور با ریحانه جلوشو گرفتیم ( در این حد شجاع یعنی :| ) اینم بگم که فضای اونجا فوق العاده سنگین بود و ما به شدت سردرد گرفتیم،حالا این موضوع تموم شد فردایِ اون روز ساعت 5 صبح اینا بود هی احساس می کردم یکی خودشو می کوبه به پنجره اتاقم بخدا مردم از ترس :| داشتم روانی می شدم ، جرئتشم نداشتم رومو برگردونم ببینم باده یا واقعا چیزی هست :| الانم می خوام برم حموم می ترسم :| عجب گرفتاری شدیما آقا نکنین این کارو با ما

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.