” کاش این همه زیبا نبودن را بلد بودی .. ! ” ۲۱۰۴

شاید اینو هیچوقت به خودت نگفته باشمُ حالا حالا ها نگم ولی من اونقدر دور از تو اذیت شدمُ اونقدر امتحان شدم که دلم نمیخواد حتی ذره ای ازت دور شم ، میخوام تو فقطُ فقط مال من شی ، سهم من شی ! من فقط بلدم زل بزنم توو چشمات و مستقیما با قلبت حرف بزنم نمی تونم این حرفارو البته فعلا ، مستقیما بهت بگم! ولی یادمه هفته پیش که بحثش شده بود بالاخره دلُ جراتمو یه جا جمع کردمُ گفتم می خوام بدونی که من همیشه پا به پات میام ، و تا آخرِ این راه دستتُ محکم می گیرم، ولی اگه تو نخوای که بمونی یا نخوای که من باشم ، بحث فرق می کنه ، تو اخم کردیُ گفتی من نخوام تو باشی؟؟! گفتم شااااید ، گفتی نه نگو ، گفتم خب مهم نیست دیگران چی می گنُ چرا من الان با توام مهم اینه من با منطق خودم عقلُ احساس خودم می خوام تا ابدیت و تا هروقت که عمرم قد بده پیشت بمونم! لبخند می زنی ُ میگی دقیقااا آفرین ! حالا شد ! ...

شوهر خاله م تازه دومین بچش به دنیا اومده، یه شوقُ ذوقی ته دلشه که نگو ، امشب بازم شام دعوتمون کرده، خالم می گه زود بیاین که عیسی از صبح سر اجاق گازه و حتا نمیذاره من نزدیکش برم می گه تو فقط استراحت کن! می دونی چی شد؟ من همون لحظه دقیقا چهره ی تو اومد جلو چشمام همونقدر ظریف همونقدر مهربون ! مثل وقتایی که مهمون دارینُ یه ریز پیش مامانتی و کمکش می کنی :) یا روزی که با مامانِ من رفته بودیم بیرونُ هی کمکش می کردیُ نمیذاشتی من دست به چیزی بزنم! یا حتا وسایلهارو بردارم تا ماشین! معلومه که تو به دست یه پرنسس بزرگ شدی !

جانِ دلم ! من زنانه ، پای تمام سختی هایِ با تو بودنم میمونم،چون می دونم ارزششو داره ،تو دقیقا همونی که همیشه تهِ دعاهام از خدا می خواستمش پس چرا باید ساده ازت بگذرم ؟! تو به من یاد دادی جور دیگه زندگی کردنُ ، تو منُ رشد دادی تو یه کتاب با مضمون معنوی و فلسفی هستی!پر از رمزُ رازی که قراره من خودم شخصا کشفش کنمُ بخونمش!

من بجز تو به هیچ احدی فکر نخواهم کرد ! و تمام ِ تلاشمو برای لذت بردن از لحظه هایی که باهمیم و حتا دور از همیم خواهم کرد ! کاش بدونی چقدررر دنیامو قشنگ کردی با وجودت ! مثلا روزایی که باهم به تماشای غروب ِ آفتاب نشستیم ، شبایی که باهم ستاره هارو تماشا کردیم، روزایی که توو طبیعت ِ بکر زیر برف زیر بارون روی برگا و حتا خرما پزون ِ تابستون خاطره ساختیم،یا روزهایی که باهام تمرین رانندگی کردیُ ماشینتُ دادی دستم! روزی که برای تولدم سورپرایزم کردی ُ چون شب قدر بودُ هیچ مغازه ای باز نبود کف ماشینو پر از گل رز هایی که خودت کاشته بودیشون کردیُ کادو هامو توو جاهای مختلف ماشین جاسازی کردی ، روزی که برای اولین بار بعد از یکسال رفتیم بیرون :) روزی که منُ برای اولین بار بوسیدی و دستامو فشردی ، روزی که من بیکار شدمُ تمام شهریه مو که نزدیک 1 تومن بود ُ حتا یکم اضافی تر، ریختی به حسابم و هرچقدر گفتم نکن ، بخاطر اینکه عزت نفسمو حفظ کنی گفتی روزی که رفتی سرکار پسش می دی! روزایی که مامان شام یا عصرونه درست کردُ رفتیم بیرون ، اووف اسکیت یو سوار شدنمون ، جیغُ دادمون ، دیوونه بازیامون توو کوه ، توو ماشین آهنگ خوندنامون ، و باهم تانگو رقصیدنمون :)) ، سینما رفتنمون ، پا به پای هم غصه خوردنامون ، گریه هامون ، برام کتاب خوندنات ، خنده های از ته دلمون باهم، و اون روز هم داشتی تمامِ چیزایی که باهم خوردیمُ می شمردی :) اینا همه با تو تکرار نشدنی ترین لحظه های زندگیم بودن و من تا زنده ام با یادآوریشون یه لبخند گنده می زنم جانانم!

توو یه کتابی خوندم نوشته بود کسی رو که دوسش داری رو پیدا کن و اجازه بده تورو بکشه :) :*

اینجاست که با سیامک عباسی همخونی می کنمُ می گم "چقدر بد بودن ، تموم روزایی که دور بودی دووور چقدر غمگین بود ! بدونِ تو دنیااااا چه دور بودی دووووور "

خدایا هزارن و هزاران و هزاران بار رو به تو سجده می کنمُ از ته قلبم با تموم وجود کوچیکم برای بودنش ازت سپاسگزاری می کنم!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.