۸۹۱

امروز صبح مامان زنگ زد گفت برم پیشش ^_^ منم با بابام هماهنگ کردم منُ رسوند خونه ی مامانینا .. مامان ُ عمو رضا قرار بود برن خونه ی دایی ِ مامانم واسه تسلیت و اینا که این عیدُ ننه صفوره کنارشون نیست :( اونا رفتنُ تا برگردن زن دایی ناهیدمـ اومد پیش منُ ریحون ^_^ یه خرده صوبت کردیم ُ از خاطراتِ مدرسه ـمون گفتیم تا مامانینا اومدن با دایی مجیدم ُ خاله طنازم ^_^ بعدش ما همگی آماده شدیم رفتیم پارک ملت واسه کباب سیخ زدنُ اینا .. اووووف تو راه کلی کیف کردیم همه ی مردا سوار یه ماشین شدن زنا هم یه ماشین دیگه^_^ یه خاله ی پایه داشته باشی با یه مامانِ پایه :)) بعد سوار یه 206 قررررمز بشین با نهایت سرعت تو اتوبان برین ُ آهنگای شاد بذارین ُ کلی جیغ بزنین >_< هی راه به راه عکس بگیریم ، هی خاله شوخی کنه و ما بخندیم ^_^ همه داییام بودن مجیدُ حامدُ مهدی :)) نمی دونم چرا هرجا می رم دلم برا داداشم ُ کلا خونه تنگ می شه :| اصلا همه خوشیا زهر مار می شن یه لحظهـ ولی هی خودمُ متقاعد می کنم که بابا نیومدم که تا ابد بمونم پیش مامان قراره دوباره برگردم :)) شب دایی مجیدم اینا اومدن خونه مامان ، مامان برا شام کشک بادمجون درست کرد خیلی هم خوشمزززه بود ^_^ الان یکم پیش مامان دوباره برد منُ ائل داغی ُ چارره سعدی ُ کل شهرُ خلاصه دور زدیم :)) آرامش شبُ خیلی دوس دارم :** ستاره های درخشان ُ ابرای نزدیکِ زمین انگار خدا همه چیز ُ نقاشی کرده اصلا آدم لذت می بره از این همه زیبایی ِ خدا :** خدایا شکرت امروز عالی بود :) عید قربانتون پساپس مبارک

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.