همه نوشته‌های آرتین

چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند

راه رفتن بیاموز ، زیرا راه هایی که می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

دویدن بیاموز ، چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیر.

پرواز را یاد بگیر نه برای این که از زمین جدا باشی، برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

 من راه رفتن را از یک سنگ آموختم ، دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک درخت.

 بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آن قدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند.

 پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آن قدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.

 پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند.

 اما سنگی که درد سکون را کشیده بود، رفتن را می شناخت.

 کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید.

 و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست.

 آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.

  و کمال معرفت آن است که:     

                                خودت را باور داشته باشی

تشبیه زندگی

ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﮐﻠﮑﺴﯿﻮﻧﯽ ﺍﺯ ﺩﺭﻫﺎﺳﺖ...!!!

ﺩﺭﻫﺎﯼ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻭ ﺁﻫﻨﯽ...

ﺩﺭﻫﺎﯼ ﻗﺪﯾﻤﯽ ﻭ ﺍﻓﺴﺎﻧﻪ ﺍﯼ...

ﺩﺭﻫﺎﯼ ﮐﺎﺥ ﻫﺎ 

ﻭ 

ﺣﺘﯽ ﺩﺭﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﺍﻥ ها..!!!

ﺩﺭﻫﺎﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻭ ﺩﺭﻫﺎﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺭﺯﻫﺎﯾﺶ،

ﻧﻮﺭ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻣﯽ ﺯﻧﺪ...

ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﯾﮏ ﮐﻤﺪ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﻣﺸﺘﯽ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺧﻮﺏ،

ﺩﺍﺧﻠﺶ ﻗﺎﯾﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﯾﻢ؛

 ﻭ ﺑﻪ ﻧﻈﺮﻣﺎﻥ، ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ

ﮐﺮﺩﻥ ﺑﻪ ﺭیسکش ﻧﻤﯽ ﺍﺭﺯﺩ...

ﺯﻧﺪﮔﯽ؛ﮐﻤﺪﯼ ﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﮐﺸﻮﯼ ﺑﺪﻭﻥ

ﺑﺮﭼﺴﺐ ﮐﻪ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻧﺸﺎﻥ ﺧﻄﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ؛

ﻧﻪ ﺗﺎﺏ ﺩﻝ ﮐﻨﺪﻥ ﺩﺍﺭﯾﻢ...

 ﻭ

 ﺷﺎﯾﺪ ﺳﯿﮑﻞ ﻫﺎﯼ ﺑﯽ ﺷﻤﺎﺭ

ﺟﻠﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﮐﻤﺪ؛

ﺑﻪ ﮐﺸﻮﻫﺎ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯿﻢ ؛

ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺩستهاﯾﻤﺎﻥ ﺟﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺷﯽ ﻫﺎﯼ

ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻧﺪﺍﺭﺩ

 ﻫﻤﯿﻦ ﻫﺎ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ، ﮐﺎﻓﯿﺴﺖ...!!!

ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﺑﻪ ﯾﺎﺩ ﺑﯿﺎﻭﺭ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﻤﺪ، ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩ ﺧﻮﺩ

ﺗﻮﺳﺖ...!!!

ﮐﺸﻮﻫﺎ؛ﺟﺰﺋﯽ ﺍﺯ ﺭﻭح ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻨﺪ...!!!

 ﻭ

 ﭘﺸﺖ ﻫﺮ ﺩﺭ،

ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺍﯼ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺗﻮﺳﺖ...!!!

ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﻫﺴﺖ؛ ﻇﺎﻫﺮ ِ ﻫﯿﭻ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ

ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﻫﺎ؛

ﮔﻮﯾﺎﯼ ﺩﺭﻭنشان ﻧﯿﺴﺖ؛

ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎ ﻭ ﺻﺨﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﻩ ﻭ ﺑﯽ

ﻇﺮﺍﻓﺘﯽ ﮐﻪ

ﺑﻪ ﺳﺮﺯﻣﯿﻦ ﻧﻮﺭ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪﺕ ﺑُﺮﺩ ﺗﻮ ﺭﺍ...!!!

ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ ﺧﻮﺏِ ﻫﺮ ﻗﺴﻤﺖ ﺭﺍ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺭ ﺭﻫﺎ ﮐﻦ؛

ﺧﻄﺮ ﮐﻦ ﺑﻪ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﺭ ﺑﻌﺪﯼ...!!!

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﻭﻗﺖ ﺑﻪ ﭘﺸﺖِ ﺳﺮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﯽ؛

ﺩلت ﻗﺮﺹ ﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﻣﺴﯿﺮﯼ ﮐﻪ ﺁﻣﺪﯼ؛

ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ

ﻗﺒﻠﯽ ﺑﻪ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﭼﺸﻤﮏ ﺑﺰﻧﻨﺪ...!!!

ﻧﮕﺬﺍﺭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ، ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﺎﺷﺪ؛

ﻭ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭ، ﺟﺎﺩﻩ ای ﺩﺭﺍﺯ ﻣﻪ ﺁﻟﻮﺩ

ﻭ ﺣﺴﺮﺕ ﺑﯽ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪﯼ ﺭﺍﻩ...!!!

ﻧﮕﺬﺍﺭ ﻧﺸﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﻌﺪﯼ ﺭﺍﻩ،

ﺑﯽ آنکه ﭘﯿﺪﺍﯾﺸﺎﻥ ﮐﻨﯽ؛

ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺷﻮﻧﺪ ﻭ ﺑﻤﯿﺮﻧﺪ...

''ﻫﻤﯿﻦ ﺣﺎﻻ ﺩﺭ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﮐﻦ''...!!!

ممارست حلقه گم شده داستان نویسان جوان ماست

الهام سید حسینی:

گفتگو: مریم حضرتی

الهام سید حسینی ، کارشناس مامایی، علاقمند به ساحت ادبیات خلاق به ویژه دنیای زیبای رمان و داستان کوتاه است .

گفتگوی با این نویسنده جوان بخاطر به چاپ دوم رسیدن رمانش با عنوان "جای خالی هیجان" انجام دادیم که خواندنش خالی از لطف نیست.

رمان «جای خالی هیجان» به چاپ دوم رسیده است. نظرتان و حس تان را برای ما بگویید.

خوشحال هستم به اندازه ورزشکاری که یکبار از خط پایان گذشته و دو بار مدال گرفته است.

 

چند سال است می نویسید

از وقتی که به ما یاد دادند با چند کلمه جمله بسازیم و بعد هم زنگ های انشاء که بهترین ساعات دوران تحصیلم بودند اما نوشتن داستان را در شکل واقعی اش از سال آخر دبیرستان و همزمان با دانشگاه شروع کردم. هر وقت موسوم امتحانات فرا می رسید، قوه تخیل من هم راه می افتاد و مجبور می شدم قبل از شروع درس زمانی را به نوشتن اختصاص بدهم چون وقتی فکری به سرم می افتاد تا آن را روی کاغذ نمی آوردم نمی توانستم روی درسم تمرکز داشته باشم .

چند اثر چاپ شده دارید

دو رمان (دوست داشتن) و (جای خالی هیجان) و چند داستان کوتاه که در مجلات به چاپ رسیدند.

تا کنون در جشنواره کشوری برگزیده شده اید؟

اغلب جشنواره ها با موضوع و براساس محورهای خاصی برگزار می شوند. اگر داستانی متناسب با موضوع جشنواره داشته باشم که خیلی هم کم پیش می آید در جشنواره شرکت می کنم. از معدود دفعاتی که اتفاقا آخرین بار هم بود در جشنواره داستان انقلاب با رمانی به اسم کتانی های سفید شرکت کردم که به مرحله نهایی راه پیدا کرد ولی در نهایت جز تقدیر شدگان لوحی قرار گرفت.

کتاب رمان «جای خالی هیجان» را با هزینه شخصی چاپ کرده اید یا از نهادی حمایت شدید؟

خیر برای چاپ آن هزینه نکردم بلکه "جای خالی هیجان" توسط انجمن قلم ایران و در راستای کشف استعدادهای جوان به چاپ رسید. مبلغی هم به عنوان حق التالیف به دست آمد که صرف تایپ و پرینت آثار بعدی شد.

کلاس های حوزه هنری اردبیل را در چه سطحی می بینید؟

کارگاه داستان حوزه هنری نوعی گردهمایی نویسده گان تازه کار و با تجربه است که با تدریس آقای رضا کاظمی روال هفتگی منظمی پیدا کرده است. دوستانی که علاقمند به آموختن هستند می توانند از این کارگاه و کارگاه های مشابه بهره ببرند به شرطی که ممارست داشته باشند که متاسفانه این موضوع حلقه گم شده داستان نویسان جوان ماست.

جواب این سئوال برای همه آشنا است ولی شما هم نظرتان را بگوئید از این راه کسب هزینه کرده اید؟

اگر منظور کسب در آمد است بله راه های برای کسب در آمد از طریق نویسندگی وجود دارد، شاید کم باشد ولی صرفا برای تهیه قلم و کاغذ کمک خرج خوبی است!

شما قبل از داستان کوتاه، رمان می نویسید فرق این دو و سختی این دو را برای ما بگوئید.

اگرچه برای نوشتن هر دو نیاز به استعداد، قریحه و ممارست هست، اما چندان به مقایسه نمی آیند، همانطور که دونده دوی سرعت با دوی ماراتن قابل مقایسه نیست. آنچه که در داستان اتفاق می افتد برشی کوتاه از سیر زندگی یک شخص، جسم بی جان یا موجود جاندار است که به سرعت هم تمام می شود. روند داستان کوتاه ایجاب می کند که در آن شخصیت پردازی یا تحول شخصیت کمتری صورت بگیرد و بیشتر پیرنگ و پیام مورد نظر قرار می گیرد.

البته همیشه استثناهائی وجود دارد. در رمان با زندگی کامل یا حداقل مقطع طولانی از زندگی یک فرد یا عده ای از افراد مواجهیم که می تواند از لحظه تولد تا مرگ را شامل شود. لازمه رمان تغییر است تغییر در شخصیت، اهداف و حتی سرنوشت جمعی بشر. انتخاب اینکه داستان به صورت کوتاه نوشته شود یا بلند انتخاب ظریفی است و به سوژه بر می گردد، این ایده است که خودش را تحمیل می کند.

به قول ایزابل آلنده: «داستان کوتاه مثل یک سرماخوردگی است». ایده ای ناگهانی به ذهن می رسد و نویسنده آن را در کمترین بازه زمانی و با کمترین کلمات به روی کاغذ می آورد. ولی رمانی مثل صد سال تنهائی را در نظر بگیرید وقتی قرار است از صد سال نوشت مطمئنا این بیماری حالا حالاها التیام نخواهد یافت.

سئوالی که دلت می خواست جواب بدی من نپرسیدم؟

سوالی که دوست داشتم جواب بدهم در مورد راه های استعداد یابی یا لزوم آن بود. فصل تابستان است و خانواده ها ترجیح داده اند فرزندانشان را سر کلاس های زبان، کامپیوتر، نقاشی یا فوتبال بفرستند ولی ای کاش آموزش و پرورش یا تشکل های مردم نهاد کلاس های ادبیات خلاق و یا حتی درست نویسی هم برپا می کردند. بالاخره از این کلاس ها هم ممکن است استعدادهای بیرون بیایند.

متاسفانه هیچ مسئولی این احساس وظیفه مقدس را نمی کند که جامعه آینده به شاعر و نویسنده هم نیاز داد. زحمت این کار را مثل قرن های گذشته به عهده شخص مستعد گذاشته اند که دیوانگی های خیال پرداز ذهنش را جدی بگیرد یا نگیرد... من خیلی به گذشته فکر می کنم. به سعدی ها و مولوی ها و پروین های می اندیشم که نه خانواده و نه جامعه به کشف توانایی آنها نپرداخته است.

گرچه زمانه ما دیگر زمانه خشکسالی نیست و استعدادها بالاخره نم آبی می چشند و شکوفه می دهند حتی شده سر پیری، ولی اینکه نوجوانی از ده، پانزده سالگی در خط درستی هدایت شود کجا و اینکه فرد تازه بعد از سی، چهل سالگی با خواندن رمان بینوایان هوس کند داستان بنویسد کجا.